نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

خدا و انسان

1393/10/12 15:59
نویسنده : مامان آینده
152 بازدید
اشتراک گذاری

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او : نازنینم آدم .....

 

با تو رازی دارم ! ..... اندکی پیشتر آی .....

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش .....

زیر چشمی به خدا می نگریست ..... محو لبخند غم آلود خدا !! .....

دلش انگار گریست .....

نازنینم آدم ، ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) .....

یاد من باش که بس تنهایم .....

بغض آدم ترکید ..... گونه هایش لرزید .....

به خدا گفت : من به اندازه ی ..... من به اندازه ی گلهای بهشت .....

به اندازه ی عرش ..... نه ..... نه ..... به اندازه ی تنهاییت

ای هستی من ، دوستدارت هستم

آدم کوله بارش را برداشت

خسته و سخت قدم بر می داشت

راهی ظلمت پرشور زمین .....

طفلکی بنده ی غمگین آدم

در میان لحظه ی جانکاه هبوط .....

زیر لبهای خدا باز شنید :

نازنینم .. آدم ..... نه به اندازه ی تنهایی من .....

نه به اندازه ی عرش ..... نه به اندازه ی گلهای بهشت .....

که به اندازه ی یک دانه ی گندم ، تو فقط یادم باش .....

نازنینم آدم ..... نبری از یادم !!!!!

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

مامی حنان(وبلاگ روچک)
12 دی 93 17:53
خیلی قشنگ بود
مامان آینده
پاسخ
مرسی عزیزم